کلکِ خیال

پنج و چهار دقیقه

چهارشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۶ ق.ظ


ساعت درست پنج وچهاردقیقست و من هنوز بیدارم.

یادگار خوابه و من بیدارم.

برج میلاد خوابه و من بیدارم!

دوازده ساعت دیگه این موقع سر امتحان نشستم و هنوز بیدارم.

ساعت یازده با بچه ها قرار دارم و بیدارم!

ساعت پنج وچهاردقیقه های دیروز و پریروز و روزهای قبلِ پریروز هم بیدار بودم!

اونا بهانه دیگه ای داشتن و امشب به همه دردناکی اون بهانه، بهانه دیگه ای هم اضافه شد.

.

نمینویسم که بشه دردبالای درد، بشه غمنامه.

مینویسم که یادم باشه پنج وچهاردقیقه امروز چرا بیدار بودم و به چی فکر میکردم و چقدر درد داشتم!...شایدم بعدا ادیتش کردم و این تیکشو برداشتم!

میدونم گنگه، مثل بقیه نوشته ها، زبونم قاصره از درست گفتن و درست فهموندن قصه.

ولی مینویسم که دیگه علنا بگم نیاز به دعا دارم برای این دردی که خواب ازم گرفته و میگیره.

هرکی به اینجا رسید و یه خوب بشی ته دلش گفت، دمش گرم!:)


ادیت:موضوع جسمیه، نه روحی:))

  • چشم براه

نظرات  (۱)

  • مهدی لطفی
  • ان شاءالله که خوب بشین 
    پاسخ:
    متشکرم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">