کلکِ خیال

۲۳
تیر

مترو مشهد، ایستگاه بسیج؛

مسافرین محترمی که قصد تشرف به حرم مطهر رضوی را دارند...


تو ذهنم می چرخه:

مسافرینی که خسته شدن، یا درموندن،

که نفس‌شون گرفته و می‌خوان یه نفس عمیق و تمیز بکشن، ولی هواشو پیدا نکردن،

یا نه،

مسافرینی که از فرط خوشحالی و خلاصی از گیر و گورشون، خواستن به نم اشک شوق‌شون بهانه قشنگی بدن که دستگیرشون هم باشه،

که از ته دل یکی رو واسطه شکرش کنن،

که بارها اومدن و رفتن، ولی هنوز برات کربلا نگرفتن...


در این ایستگاه از قطار پیاده شده،

و "به سوی حرمش فرار کنند"


#زائرخوانش

  • چشم براه
۰۵
تیر
چطور میشه؟
توی اون فضای روحانی و عرفانی و رمضانی و فرشته راست لبخند به لب و فرشته چپ حیران و مرغ تسبیح گوی و تو همراهش،
بزنی تو گوش بچه چهارساله‌ت و یه تهدیدم بذاری تنگش که : تو امروز کتک میخوری، بذار بریم خونه!
که خواسته با روی هم چیدن مهرها یکم از حس تو که داری توی همچون مکان انشاالله عزیزی، قرآن ورق میزنی، سردربیاره، بلکه اهلی شه...
چطور می تونی؟

  • چشم براه
۰۱
تیر

 در نوار گوگل می نویسم: "مفهوم از خودگذشتگی"

پیشنهاد اول، سایت فرهنگ نامه عمید، نوشته: جانبازی، فداکاری.

نوشته آبی رنگ زیر آن را لمس می کنم تا معانی آن در فرهنگ لغت های دیگر را پیدا کنم.

دهخدا نوشته: ایثار، فداکاری.

کنار ذره بین بالای صفحه می نویسم "ایثار"

دهخدا و عمید هر دو یک پاسخ می دهند و این جمله بین جواب های پشت هم واضح تر است: "دیگری را بر خود ترجیح دادن و سود او را بر سود خود مقدم داشتن"


همین!


  • چشم براه
۲۹
خرداد


خدایی که وعده میده و مهمون دعوت میکنه،

از کنج تنهایی و من من‌ت می کشونه تا جایی که هیچ وقت به گوشه کوچک بین ذهنت خطور نمیکنه،

خدایی که استطاعت مالی و جانی و ...میده،


خودش راه رو هموار میکنه دیگه؟


#ساده

  • چشم براه
۲۸
خرداد


میگم: اگه نشونه ها رو نمی بینیم، چیکار کنیم؟

میگه: یه چشم پزشک خوب پیدا کن، که خودش خوب ببینه.




تو بصیری و سمیعی و...

  • چشم براه
۲۸
خرداد

اگه میخوای حرفی بزنی،

لازم نیست فریاد بکشی

قدتو بلند کن!

تا صدات برسه...

  • چشم براه
۲۲
خرداد

کنار آب‌نمای محبوبمون با یکی از رفقا نشستیم، 

همون که کنارش "از هر دری می گفتیم"، نشستیم که از هر دری بگیم!

گوشیش زنگ میخوره و اسم "مامان" روی صفحه‌ش روشن میشه، مشغول صحبته، که نگاهمو میچرخونم دوروبر ، به خیالم حیاط مدرسه رو فشرده کردن، بسکه کوچک بنظر میرسه، به آخر خیال نرسیده پرت میشم روز ثبت نام دانشگاه، به بچه ها میگفتم چقدر اینجا بزرگه، آدم گم میشه توش و حالا دانشگاه هم ریزه میزه تر از قبله.

 لابلای خاطرات راهنمایی و دبیرستان، بزرگ و کوچک شدن نگاهمو متر میکنم و با مساحت حیاط مدرسه و دانشگاه و شهر مقایسه میکنم، اگه صدای آب بذاره، اگه متر به متر اون حیاط بذاره، اگه بچه هایی که تو خیالاتم راه میرن، بذارن...

رفیق و رفیق های  بعدی از در میان و میدویم سمت هم و مترم پاره میشه!

ولی دلم هنوز تنگه،

میگه دلم برای بچگیام تنگ شده:)


  • چشم براه
۲۱
خرداد


یعنی مهمانی در مهمانی!

یعنی میزبان به اندازه کافی بخشنده هست،

ما نمی دانیم چطور و چقدر بخواهیم.


میگفت: هرچقدر ایمان فرد به خدا بیشتر باشد، 

خدای او قوی تر است.

  • چشم براه
۱۹
خرداد
کتابو برعکس میذارم کنارم که صفحه‌ش گم نشه
با هول و هیجان گوشی رو برمیدارم که تا یادم نرفته بهش بگم،
پیام میدم:
قبول داری هر یونسی باید یه علیرضا داشته باشه؟
شایدم "هریونسی یه علیرضا داره" و یحتمل حواسش نیست!
میگم علیرضا و حرفاش ماجرا رو ادامه میداد،
دو صفحه مونده به آخر تیر خلاصو زد و تموم شد!
میگه:
پنج باره باید بخونمش!

  • چشم براه
۱۸
خرداد

الان "مقدرات" یک سال بعدمون،

امضا شده،

میره سمت تیم اجرایی.

ولی تو،

هنوزم منو به خودم وامگذار!

بعد از تمنا و خواهش و سفارش، دیگه هرچی بگی قبوله،

مهربون ترین، بخشنده ترین، شنواترین!


+الهی که ظهور اول لیست همه باشه!

  • چشم براه