کلکِ خیال

درد

سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۵ ق.ظ

پسربچه پنج،شش ساله که جاهای مختلف صورتش باد کرده بود، از باباش پرسید،بابا چند روزه اینجام؟

بابا گفت،سه روز پسرم...پسربچه با حالت ناله ای گفت، نه بیشتره!! بریم خونه دیگه!

خانوم نسبتا میانسالی وسط سالن بلند بلند گریه میکرد و حرفهای نامفهومی میزد، انگار که عزیزی رو از دست داده ، یا درحال از دست دادن باشه...انقدر گریه کرد و فریاد کشید تا واضح ترین صدایی که ازش شنیده شد این بود که: آخ قلبم...

پیرمردی گوشه ای روی برانکارد دراز کشیده بود،آنژیوکت روی دستهای چروکیدش بدجور خودنمایی میکرد، به نقطه ای خیره شده بود و منتظر همراهش بود...

خانوم جوون، با دو بچه ی کوچیک و کوچیکتر روی صندلی انتظار بود، درحالی که تلاش میکرد بچه کوچیکترش رو آروم کنه، فکر و درد از قیافه ش می بارید!...

در اتاق پزشک اورژانس مرتب باز و بسته میشد...


ای مجیب الدعوات

من میدونم برات کاری نداره تا یه اشاره کنی و هممون با لیخند روونه خونه بشیم...

اشاره کن...

  • چشم براه

همدردی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">